از گذشته رها

بِسْمِ ٱللَّٰهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ

6 شهریور

سلام

امروز 6 شهریور 1405 است. خیلی اتفاقی امروز به تقویم نگاه کردم 6/6... و پرت شدم به 10 سال قبل.

اگه یه روزی این پست رو خوندی بدون هنوز بیادتم. تولدت مبارک

یه آهنگی بود میگفت:

به گذشته بر می گردم به سراغ خاطراتم

تازه می شود دوباره از تو داغ خاطراتم

کاش یه بار ببینمت و باهات حرف بزنم. نمیدونم بهت چی میگم ولی ....


یه نگاه به وب گردم 4 سالی میشه فقط نق و ناله کردم عجیبه

نت

سلام

امروز سرعت اینترنت به شدت بد شده. فلواقع تعریف من از اینترنت همون دسترسی به گوگل و جیمیل و هوش های مصنوعی و یوتیوب و سایت های دانلود مقاله و کتاب و غیره است. تقریبا هیچکدوم از برنامه هایی که دارم کار نمیکنن. هیچ ایده ای ندارم که چه کنم. کلی از زندگیم روی زمین مونده. روی خوشبختی رو من کی می بینم؟ نکته خوشبختی همین لحظه هایی هست که میخوایم زودتر بگذره؟ نکنه خوشبختی اصلا وجود نداره؟ نکنه حس رضایت یه چیز واهی باشه؟ نمیدونم... چقدر از این کلمه نمیدونم هم خوشم میاد هم ازش متنفرم.

یعنی میشه...

سلام

یعنی میشه یه روز ما هم به آرزوهامون برسیم و خوشحال باشم؟ حداقل به یکی از آرزوهامون هم برسیم قبوله. بعدش عیب نداره حتی اگر بمیرم. من میدونم زنده میمانم و به هیچ کدام از این آرزوها نمیرسم...

صائب جان تبریزی

ما ز غفلت رهزنان را کاروان پنداشتیم

موج ریگ خشک را آب روان پنداشتیم

خاکدان دهر را دارالامان پنداشتیم

خانهٔ صیّاد را ما آشیان پنداشتیم

تا ورق برگشت، محضرها به خون ما نوشت

چون قلم آن را که با خود یکزبان پنداشتیم

هملت

به صومعه برو! برای چه می‌خواهی گناهکارانی در دامن خود بپرورانی؟ من خود کم و بیش درستکارم، و با این همه می‌توانم خود را به چه چیز‌هایی متهم دارم که بهتر می‌بود هرگز از مادر زاده نمی‌شدم. من بسیار خودبینم، کینه‌توزم، جاه طلبم. به یک اشاره من، گناهان، بیش از آنچه اندیشه برای دریافتن و تخیل برای انگاشتن و وقت برای به انجام رساندن آن لازم است به سوی من روی می‌آورند. موجوداتی مانند من که میان زمین و آسمان می‌خزند به چه کار می‌آیند؟ ما همه نابکاران گستاخی هستیم، سخن هیچ یک از ما را باور مدار. سرخود گیر و به صومعه برو.


پی نوشت:
مدیتست دارم فکر میکنم پس کی قراره منم برای مدتی بخندم و شاد باشم و چیزایی که میخوام پیش بیاد و خداروشکر کنم. 4 سال شد که روی خوشی ندیدم.4سال شد که حس خوب ، که خندیدن ، که راحت بودن ندیدم. من فقط میخواستم زندگی کنم همین.

روزگار غریبیست

سلام

دلم واسه یه چیزایی و کسایی تنگ شده که علائم افسردگی منو گرفته.

نمیشه توضیح داد.

از مردم سر کویت خسته ام...

یادگاری

سلام

بماند به یاد روزهایی که اینترنت کشور قطع شده بود. و همچنان هم وصل نیست

زلف مشکین

من ز دست زلف مشکینت خطاها دیده‌ام

زان دو حال شاد و غمگینت جفاها دیده‌ام

گر ز خشمت جان عاشق سوخت بگذار و برو

من ز بهتان رقیبان ناسزاها دیده‌ام

غمزه‌ها دیدم که بارش روی دوشم مانده و

ور میان جان و جانان ماجراها دیده ام

از غریب و آشنا آزرده‌دل ماندم بسی

چون ز دست نارفیقانم بلاها دیده ام

عیبِ من گفتی و پنهان عیبِ خود کردی به ناز

زان خطاها و جفاها کودتاها دیده‌ام

هرکه لب بگشود بر من، زخم شد هر گفته‌اش

من ز لب‌های دروغین، بد صداها دیده‌ام

رفته‌ام تا انتهای خویش جایی در عدم

زین جهان بی مروت ادعاها دیده ام

سجاد ممیوند

مدتها

سلام

خب مدتهاست که هیچ خبر خوبی رو اینجا ننوشتم

یعنی واقعا هیچ اتفاق خوبی قرار نیست برام بیوفته؟

اتفاقی که از شنیدنش ذوق کنم و خوشحال بشم و کیف کنم؟

حداقل یه ذوق کنم؟

هیچی؟

واقعا عجیب شده هیچ اتفاق خوبی برام نیوفتاده انگار هروقت میام اینجا باید حرفای منفی بزنم و از اتفاقای بدم بگم.

من اصلا همچین آدمی نبودم...

اینم از این

14 آبان 1404

خیلی وقت

سلام

خیلی وقته بلاگفا پست نذاشتم البته تقریبا هر هفته و بعضی موقع ها هر روز سر میزنم . یادمه قبلا وقتی پستای بقیه توی بلاگفا رومیدیدم که نوشتن خیلی وقته پست نمیذارم ولی سر میزنم درک نمیکردم یعنی چی تا اینکه خودم دچارش شدم. هیچوقت نخواستم از خودم پست بذارم همیشه دلم میخواست محتوایی تولید کنم که به درد کسی بخوره ولی الآن دارم محتوایی تولید میکنم که به درد خودمم نمیخوره چه برسه بقیه . چند وقته پست خوب توی بلاگفا نذاشتم؟ یادم نمیاد ولی میدونم قبلا اوضاعم بهتر بود. اخیرا فهمیدم نگار مجددا ازدواج کرده براش خوشحالم و درک میکنم ناراحتی های اون موقع من بی ارزش بودن چون اگر اون میموند با این شرایط قطعا عاقبت خوبی براش رقم نمیخورد ولی الآن دیگه باید بسوزه و بسازه و باید ادامه بده حتی باید خوشحال باشه... من دلم واسه خودم میسوزه چی میخواستم چی شد... چه اتفاقاتی که باید تا این سن برام میوفتاد و نیوفتاد چه بی ارزش شدم. راستش به زهرا هم حق میدم الآن بعد اینکه اون رفت منم باید همه چیز رو ول میکردم ولی ... میدونید من خیلی پوچم ناامیدم و بی ارزش هیچی رو نگهداشتم هیچ کاری نکردم حتی زندگی هم نکردم.... من هیچ کاری نکردم... فقط عمرمو تموم کردم