از گذشته رها

بِسْمِ ٱللَّٰهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ

آبان ماه

سلام

از پاییز می ترسم. پاییز واسه من حس جدایی داره. پاییزهایی که تا الآن گذروندم حس وصال نداشته. پاییز برای من یعنی جدایی و رفتن کسی یا چیزی که دوستش داری. چرا پاییز اینقدر غمگینه برام.

قبلا مگفتم چطوری میشه یه نفر وبلاگش رو تبدیل به دفترخاطراتش کنه و چیزای شخصی توش بنویسه به خودم اومدم دیدیم وبلاگ خودم شده دفتر خاطراتم... کجایی امین که ببینی چه ب سرت خودت اومده.

دلم میخواست خود نسخه‌ی قدیمیمو ببینم باهاش حرف بزنم و بهش بگم چی میشه.

شیر علم

ما همه شیران ولی شیر علم

حمله‌مان از باد باشد دم به دم


سلام

از وقتی که یادم میاد حس خاصی به مهرماه نداشتم.

البته کمی از مهر ماه می‌ترسیدم که بنظر خودم این حس برمیگرده به دوران مدرسه چون من از مدرسه می ترسیدم، دروغ چرا الآن هم می ترسم، ولی در هر حالت حس بدی هم نداشتم.

شیرین خون ریز

خبر بردند بر شیرین خون ریز

که خون کوهکن را ریخت پرویز

همه گفتند کاین رسمی نو افتاد

که شیرین کشت و خون بر خسرو افتاد

6 شهریور

سلام

امروز 6 شهریور 1405 است. خیلی اتفاقی امروز به تقویم نگاه کردم 6/6... و پرت شدم به 10 سال قبل.

اگه یه روزی این پست رو خوندی بدون هنوز بیادتم. تولدت مبارک

یه آهنگی بود میگفت:

به گذشته بر می گردم به سراغ خاطراتم

تازه می شود دوباره از تو داغ خاطراتم

کاش یه بار ببینمت و باهات حرف بزنم. نمیدونم بهت چی میگم ولی ....


یه نگاه به وب گردم 4 سالی میشه فقط نق و ناله کردم عجیبه

نت

سلام

امروز سرعت اینترنت به شدت بد شده. فلواقع تعریف من از اینترنت همون دسترسی به گوگل و جیمیل و هوش های مصنوعی و یوتیوب و سایت های دانلود مقاله و کتاب و غیره است. تقریبا هیچکدوم از برنامه هایی که دارم کار نمیکنن. هیچ ایده ای ندارم که چه کنم. کلی از زندگیم روی زمین مونده. روی خوشبختی رو من کی می بینم؟ نکته خوشبختی همین لحظه هایی هست که میخوایم زودتر بگذره؟ نکنه خوشبختی اصلا وجود نداره؟ نکنه حس رضایت یه چیز واهی باشه؟ نمیدونم... چقدر از این کلمه نمیدونم هم خوشم میاد هم ازش متنفرم.

یعنی میشه...

سلام

یعنی میشه یه روز ما هم به آرزوهامون برسیم و خوشحال باشم؟ حداقل به یکی از آرزوهامون هم برسیم قبوله. بعدش عیب نداره حتی اگر بمیرم. من میدونم زنده میمانم و به هیچ کدام از این آرزوها نمیرسم...

صائب جان تبریزی

ما ز غفلت رهزنان را کاروان پنداشتیم

موج ریگ خشک را آب روان پنداشتیم

خاکدان دهر را دارالامان پنداشتیم

خانهٔ صیّاد را ما آشیان پنداشتیم

تا ورق برگشت، محضرها به خون ما نوشت

چون قلم آن را که با خود یکزبان پنداشتیم

هملت

به صومعه برو! برای چه می‌خواهی گناهکارانی در دامن خود بپرورانی؟ من خود کم و بیش درستکارم، و با این همه می‌توانم خود را به چه چیز‌هایی متهم دارم که بهتر می‌بود هرگز از مادر زاده نمی‌شدم. من بسیار خودبینم، کینه‌توزم، جاه طلبم. به یک اشاره من، گناهان، بیش از آنچه اندیشه برای دریافتن و تخیل برای انگاشتن و وقت برای به انجام رساندن آن لازم است به سوی من روی می‌آورند. موجوداتی مانند من که میان زمین و آسمان می‌خزند به چه کار می‌آیند؟ ما همه نابکاران گستاخی هستیم، سخن هیچ یک از ما را باور مدار. سرخود گیر و به صومعه برو.


پی نوشت:
مدیتست دارم فکر میکنم پس کی قراره منم برای مدتی بخندم و شاد باشم و چیزایی که میخوام پیش بیاد و خداروشکر کنم. 4 سال شد که روی خوشی ندیدم.4سال شد که حس خوب ، که خندیدن ، که راحت بودن ندیدم. من فقط میخواستم زندگی کنم همین.

روزگار غریبیست

سلام

دلم واسه یه چیزایی و کسایی تنگ شده که علائم افسردگی منو گرفته.

نمیشه توضیح داد.

از مردم سر کویت خسته ام...

یادگاری

سلام

بماند به یاد روزهایی که اینترنت کشور قطع شده بود. و همچنان هم وصل نیست