
در نهایت همه تنهاییم...
آهنگ دزیره ی محسن چاوشی داره پخش میشه
به فکر روزای آخرمم
کسی بعدا منو یادش میمونه؟
مورد مثبتی در وجودم هست که کسی باهاش منو بیاد بیاره؟
این سالها چطور گذشت
حس میکنم الآن صاحب کل دنیام
خیلی وقته تسلیم شدم
بعدش که تموم کنم کجا میرم؟
اون دنیا چه شکلیه؟
یعنی میتونم حقیقت رو ببینم؟
میتونم به یه درد پایان بدم؟
چیکار کنم که دلکش باشه؟
اصلا ارزشش رو داره که کاری کنم؟
بهتره فقط نگاهم به ساعت باشه برای لحظه ی آخرم.
تمام و کمال تسلیم مرگ شدم
و چه آرامشی داره
حرف نداره
انگار همه چی دقیقا همونیه که باید باشه.
دقیقا همه چی سرجاشه
هیچوقت یه پایان اینطوری رو تصورم نمیکردم
بدون اینکه خودتون بدونید یه روزی توی یه لحظه آخرینتون رو تجربه میکنید
حس میکنم آب توی قلبمه همونقدر سرد و یخ و بی روح انگار با هربار تپیدن بجای خون گرم داره آب یخ جابه جا میکنه
سابقا یه خونریزی شدید رو تجربه کردم
حس کردن خونگرم روی دستامو فک نکنم بشه فراموش کرد
یه مایع قرمز رنگ که به اندازه ی کافی گرما داره و کف دست و انگشتا رو کم کم گرم میکنه
انگار نه انگار داره خون از بدنت میره و سرما رو حس میکنی
خب میدونی وقتی خون از دست میدی سردت میشه
چون با گردش خون بخشی از گرمای بدن تامین میشه
وقتی حجمش کم میشه سوخت و ساز دچار مشکل میشه
و کم کم گرمای بدنت کم میشه
ولی نکته ی جذابش اینجاس به محض دست زدن به اون خون
سریعا گرماشو حس میکنه و حسش خوبه
اصلا واسه یه لحظه دیگه خودم نبودم
دوست داشتم فقط گرمای خون رو روی پوستم حس کنم