از گذشته رها

بِسْمِ ٱللَّٰهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ

من نوشت

EMDi ۱۴۰۱/۱۰/۱۴، 16:23

سلام

میخوام بی هوا بنویسم

نمیدونم چرا نمیتونم یه رابطه ی خوب داشته باشم

شایدم من تصورم از رابطه ی خوب مناسب و خودخواهانه باشه

شایدم هنوز اونقدر بزرگ نشدم که بتونم کافی باشم

همیشه حس ناکافی بودن دارم

انگار برای هیچ چیز و هیچکس کافی نیستم

(دلم میخواد یکی در مورد کافی نبودن دهن گشادش رو باز کنه بخواد چوسی فلسفی بیاد تا دهنشو جر بدم )

کسی حق نداره در مورد اینی که گفتم نظر بده

هر بار که یه رابطه ی جدید شروع میکنم سعی میکنم کافی باشم

سعی میکنم تلاش کنم مخاطبم حس امنیت و آرامش بهش دست بده

سعی میکنم کافی باشم

ولی هر بار خراب میشه

یهو طرف میزنه به چاک

خب لامصب حداقل بگو چرا

حداقل بگو کدوم رفتار گوهم باعث شد اینجوری کنی

چی شد که یهو تصمیم گرفی بری

این حس بی ارزش بودن بهم میده

دلم ممیخواد یکی بهم وابسته باشه

دلم میخواد دنیای یکی باشم

دلم میخواد حس تمام و کمال بودن به یکی بدم و یکی بهم بده

هر بار خرابه...

نا امید شدم...

میدونم بلد نیستم خوب حرف بزنم

میدونم خوب بلد نیستم رفتار کنم

ولی تا یکی کمکم نکنه نمیتونم درستش کنم

چرا بین این همه مخلوق خدا یکیشون نیست به من کمک کنه

یعنی اندازه ی یه کمک هم برای خدا ارزش ندارم؟

یعنی حتی خدا هم ولم کرده؟

اینجوری؟

من نمیگم یه موجود بی نقصم

ولی حداقل تو که خدایی و بزرگواری مددی

من که بهت اون همه اسم رو نگفتم تو خودت اون همه اسم برای توصیف خودت گذاشتی

یعنی توام روی حرفت نیستی؟

یا من روی حرف تو نیستم

یا من برات ارزش ندارم

چرا نمیرسی بهم؟

نکنه یادت رفته منم هستم...

بِسْمِ ٱللَّٰهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ
امیرالمؤمنین امام علی عليه السلام:

آن که عیوب مردم را بنگرد و آن
را ناپسند داند سپس براى خود
روا داند احمق واقعى است.